چکه کلمات از قلم افکارم
تاوان زده ها....تاوان زده های حق به جانب....چگونه از عهده غرامت احساس پای مال کرده بیرون خواهید شد؟....آسوده نباشید که تاوان دادنتان نزدیک است...حرام خوری احساس گلوگیرتان خواهد کرد.... ای بطن ! .... من همان نطفه ام....آیا دگر بار مرا باز خواهی شناخت؟ ای خاک ! .... من همان دانه ام....آیا دگر بار مرا باز خواهی شناخت؟ باید یادگاری از ما دوتا در نهادمان باقی مانده باشد تا به سندیتش یکدیگر را باز شناسیم....باید هنوز نشانه ای در رگ و پی مان باقی مانده باشد...مباد که به رغم بریده گشتن ناف و به رغم ساقه گشتن و برگ دادن و دور گشتن ،وقتی غبار زمان فرو نشست نتوانیم همدیگر را باز شناسیم... "داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام....همین!...نه!...نه به کفر من نترس...کافر نمی شوم هرگز، زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم.....انسان و بی تضاد؟...." (حسین پناهی) "مبالغه می کنند که فلان کس همه لطف است، لطف محض است.پندارند که کمال در آن است، نیست. آن که همه لطف باشد ناقص است. هرگز روا نباشد بر خدا این صفت که همه لطف محض باشد. سلب کنی صفت قهر را. بلکه هم لطف می باید هم قهر، لیکن به موضع خویش. نادان را هم قهر و لطف باشد الا به غیر موضع، از سر هوا و جهل" (مقالات شمس) اسطوره از دو واژه برگرفته شده: بافتن داستان برای گذشته، اسطوره می سازد...افسانه می شود...چون دست نیافتنی است، عالی جلوه می کند...فراتر از آنچه بوده...اسطوره افسون گر است... خوب هایش بسان داستان پریان و بد هایش بسان قصه دیوان...همین که دست بزنی مثله تکه ابری پراکنده می شود....زندگی با داستانی که بنایش گذشته و اوهام آن است راه رفتن روی ابر است... تنها به درد نمایشنامه شدن می خورد...
پی نوشت:اسطوره : اسطور. اسطارة. سخن پریشان و بیهوده . سخن باطل .افسانه (لغت نامه دهخدا) خوب نوشته که مخاطب نداشته باشد هم خود تحلیل می رود هم نویسنده را بی رغبت می کند! صاحب سخن مجالی می طلبد تا به مدد مستمعان بر سر ذوق آید.... انباشتگی فکر...انباشتگی درس...انباشتگی احساس...این برهه از زندگی ام را نام می نهم انباشتگی... پ.ن:سربالایی را هنّ هن کنان به امید سراشیبی آن سوی کوه بالا می روم... پ.ن:آن بالا هوای تازه ایست...و تلالو آفتاب...راهی نمانده دنیا با ما بازیش گرفته...بچرخ تا بچرخیم... خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد "حافظ" خوب است که هنوز اسمم برای ناشناسانی در زمره زندگان است مثل روزنامه فروش محله مان که سپردمش هر ماه یک همشهری داستان برایم سوا کند ... اگر ماه بعد نباشم همشهری داستان من همچنان گوشه دکه زیر روزنامه ها پنهان خواهد ماند... "وصف الوصف مستحیل "ابن عربی "توصیف صفت محال است .تا ابد ادامه می یابد...." توصیف صفت، آن را موصوف می کند...اگر بخواهیم صفت جدید را وصف کنیم باز هم موصوفش می کنیم...و این وصف تسلسل وار ادامه می یابد...لا یتناهی...همیشه موصوفی پس توصیف هست...و توصیف آن مارا به ذات که در موصوف اولیه بوده نخواهد رساند...ما تا ابد در مقام توصیف خواهیم ماند.." ابراهیمی دینانی آنقدر خواهم کند تا نجات یابم... من هوای تازه می خواهم
که مکدر شود آیینه مهرآیینم جوشانده و دمكرده اين گياه حواس پنجگانه را تقويت كرده و بسيار نشاطآور، بازكننده رنگ رخسار، كاهنده غم و اندوه و ضد وحشت و اضطراب است و ميتواند حواسپرتي را رفع و تنگي نفس ناشي از آشفتگي ذهني را بهبود بخشد. جام جم
"قطعا تایپ کنید! با خودکار و مداد نوشتن، در نوشتنِ حرفهای سنتی منسوخ است. گوستاو فلوبر صد سالِ پیش مادام بواری را با ماشینِ تحریر تایپ میکرده است... دیدهام بعضیها خیلی با آب و تاب خرده میگیرند که پس تکلیفِ رقصِ قلم بر کاغذ چه میشود و... "رضا امیرخانی وقتی خوب گم شدم پیدا می شوم....
من به هر جــمعیتــــی نالان شــــدم جفت بدحالان و خوشحالان شــــدم
هر کســی از ظن خود شد یار مــــن از درون من نجُســـت اســـــرار مـــن مولانا پ.ن:آنچه به کرّار زمزمه می کنم... 












حالیا مصلحت وقت در آن میبینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همیبینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند

پ.ن:من جوشانده این گیاه را توصیه می کنم.




