تبليغاتX
چکه کلمات از قلم افکارم

چکه کلمات از قلم افکارم

 

تاوان زده ها....تاوان زده های حق به جانب....چگونه از عهده غرامت احساس پای مال کرده بیرون خواهید شد؟....آسوده نباشید که تاوان دادنتان نزدیک است...حرام خوری احساس گلوگیرتان خواهد کرد....

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 17:3 توسط مهسا| |
 

ای بطن ! .... من همان نطفه ام....آیا دگر بار مرا باز خواهی شناخت؟

ای خاک ! .... من همان دانه ام....آیا دگر بار مرا باز خواهی شناخت؟

باید یادگاری  از ما دوتا در نهادمان باقی مانده باشد تا به سندیتش یکدیگر را باز شناسیم....باید هنوز

 نشانه ای در رگ و پی مان باقی مانده باشد...مباد که به رغم بریده گشتن ناف و به رغم ساقه گشتن و

 برگ دادن و دور گشتن ،وقتی غبار زمان فرو نشست نتوانیم همدیگر را باز شناسیم...  

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:17 توسط مهسا| |
 

  "داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام....همین!...نه!...نه به کفر من نترس...کافر نمی شوم هرگز، زیرا به

 نمی دانم های خود ایمان دارم.....انسان و بی تضاد؟...."      (حسین پناهی)

                                

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:24 توسط مهسا| |
 

"مبالغه می کنند که فلان کس همه لطف است، لطف محض است.پندارند که کمال در آن است،

 نیست. آن که همه لطف باشد ناقص است. هرگز روا نباشد بر خدا این صفت که همه لطف محض باشد.

 سلب کنی صفت قهر را. بلکه هم لطف می باید هم قهر، لیکن به موضع خویش. نادان را هم قهر و 

 لطف باشد الا به غیر موضع، از سر هوا و جهل"                               (مقالات شمس)

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 18:47 توسط مهسا| |

 

اسطوره از دو واژه برگرفته شده:  

History & Story

بافتن داستان برای گذشته، اسطوره می سازد...افسانه می شود...چون دست نیافتنی است، عالی جلوه می کند...فراتر از آنچه بوده...اسطوره افسون گر است... خوب هایش بسان داستان پریان و بد هایش بسان  قصه دیوان...همین که دست بزنی مثله تکه ابری پراکنده می شود....زندگی با داستانی که بنایش گذشته و اوهام آن است راه رفتن روی ابر است... تنها به درد نمایشنامه شدن می خورد...


پی نوشت:اسطوره : اسطور. اسطارة. سخن پریشان و بیهوده . سخن باطل .افسانه (لغت نامه دهخدا)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 15:53 توسط مهسا| |
 

 

 

  خوب نوشته که مخاطب نداشته باشد هم خود تحلیل می رود هم نویسنده را بی رغبت می کند!

 صاحب سخن مجالی می طلبد تا به مدد مستمعان بر سر ذوق آید....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 23:55 توسط مهسا| |
مرا جایی دگر نوشتن می آید...به آن کنج پناه می برم...
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 23:18 توسط مهسا|
 

انباشتگی فکر...انباشتگی درس...انباشتگی احساس...این برهه از زندگی ام را نام می نهم

                   انباشتگی...

پ.ن:سربالایی را هنّ هن کنان به امید سراشیبی آن سوی کوه بالا می روم...

پ.ن:آن بالا هوای تازه ایست...و تلالو آفتاب...راهی نمانده

 

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 21:23 توسط مهسا|
 

دنیا با ما بازیش گرفته...بچرخ تا بچرخیم...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 21:57 توسط مهسا|

 

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد

"حافظ"

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 15:34 توسط مهسا|
 

خوب است که هنوز اسمم برای ناشناسانی در زمره زندگان است مثل روزنامه فروش محله مان که

 سپردمش هر ماه یک همشهری داستان برایم سوا  کند  ... اگر ماه بعد نباشم همشهری داستان من

همچنان گوشه دکه زیر روزنامه ها پنهان خواهد ماند...

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 20:42 توسط مهسا|
 

همه درگیر خودند من در خودم گیرم

 

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 0:8 توسط مهسا|
 

"وصف الوصف مستحیل "ابن عربی 

"توصیف صفت محال است .تا ابد ادامه می یابد...."

توصیف صفت، آن را موصوف می کند...اگر بخواهیم صفت جدید را وصف کنیم باز هم موصوفش می

 کنیم...و این وصف تسلسل وار ادامه می یابد...لا یتناهی...همیشه موصوفی پس توصیف هست...و

 توصیف آن مارا به ذات که در موصوف اولیه بوده نخواهد رساند...ما تا ابد در مقام توصیف خواهیم ماند.."

ابراهیمی دینانی

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 20:17 توسط مهسا|
 

آنقدر خواهم کند تا نجات یابم... من هوای تازه می خواهم

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 19:56 توسط مهسا|
 

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند

که مکدر شود آیینه مهرآیینم

 پ.ن:از اینجا غزل را با صدای استاد ایرج بسطامی بشنوید

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:22 توسط مهسا|
 

جوشانده و دم‌كرده اين گياه حواس پنجگانه را تقويت كرده و بسيار نشاط‌آور، بازكننده رنگ رخسار،

 كاهنده غم و اندوه و ضد وحشت و اضطراب است و مي‌تواند حواس‌پرتي را رفع و تنگي نفس ناشي از

 آشفتگي ذهني را بهبود بخشد. جام جم


پ.ن:من جوشانده این گیاه را توصیه می کنم.

 

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 9:53 توسط مهسا|
 

"قطعا تایپ کنید! با خودکار و مداد نوشتن، در نوشتنِ حرفه‌ای سنتی منسوخ است. گوستاو فلوبر صد

 سالِ پیش مادام بواری را با ماشینِ تحریر تایپ می‌کرده است... دیده‌ام بعضی‌ها خیلی با آب و تاب

 خرده می‌گیرند که پس تکلیفِ رقصِ قلم بر کاغذ چه می‌شود و... "رضا امیرخانی

 

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 9:39 توسط مهسا|
 

وقتی خوب گم شدم پیدا می شوم....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 17:30 توسط مهسا|

 

من به هر جــمعیتــــی نالان شــــدم         جفت بدحالان و خوش‌حالان شــــدم

هر کســی از ظن خود شد یار مــــن           از درون من نجُســـت اســـــرار مـــن

مولانا

پ.ن:آنچه به کرّار زمزمه می کنم...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 18:38 توسط مهسا|
 

...."کجایی؟....."

....."پشت گوش ات..."

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 16:46 توسط مهسا|